دلم گرفته از آدمهایی که میگن دوستت دارم
و وقتی آفتاب میشه همه چیز یادشون میره.
از آدمهایی که میخوان ماله اونا باشی
اما خودشون ماله تو نیستن
.از اونهایی که زیر بارون برات میمیرن
ولی معنیشو نمیدونن
"بوي انتظار"
ديروز تو را خواندم
غزل چشم هايت به دلم نشست
امروز مثنوي خدا حافظي نگاهت
را ورق ورق مرور كردم
احساس مي كنم
قصيده ي باز گشت تو
هنوز بوي انتظار مي دهد.
آن روزي كه آغاز راه بود
رسيدن چه نزديك مي نمود
و حال من در ميانه ي راه
به پايان رسيده ام.
اينو...
اينو واسه اون كسي مي نويسم كه...
اوني كه..
بالاخره بغض صدام رو مي شكنم
دستم رو،روي قلبم مي ذارم
دستم غرق در چرك و خون شده
انگاركه زخم عميقي برداشته
دلم رو مي گم
و هويداست كه از اين جراحت چند صباحي بيش نمي گذره
چون زخم تازه است
دست ماه رو تو دست خورشيد مي ذارم
اما هنوز به خودم نيومدم
تلنگري به خودم مي زنم
يا شايدم مي زنند...
دوباره او را مي بينم
دوباره...
از دلم مي پرسم
اين كار چه كسي است
خون بازي است يا عشق بازي؟
نفسي از عمق جان مي كشد
اما من احساس خفگي مي كنم
دوباره از او مي پرسم
پس از اندكي با صبر مي گويد
"يه نفر بهم گفت بيا
مي خوام تو دستم بگيرمت
مي خوام رو پيشونيت
اسم خودم و عشقمون رو حك كنم
من ساده قبول كردم و رفتم
اونم خنجرش رو برداشت
و به آرومي اومد
منو تو دستش گرفت
مي خواست خنجرش رو برداره
بهش گفتم مواظب باش
اون جايي كه تو مي خواي يه نماد رو نقاشي كني
قبلا هم چيزايي نقاشي كردن روش
گفت نترس
من طوري روش نقاشي مي كنم
كه اصلا احساس درد نكني
منم بي مهابا خودم رو به دستش سپردم
غافل از اينكه...
داشت به آرومي رو دلم نقاشي مي كرد
رو حرف"عشق"مونده بود
بعد از كمي تاٌمل دوباره شروع كرد
اينبار خنجرش رو بيشتر فشار داد
گفتم چيكار مي كني؟
گفت مي خوام عشقمون موندگار بشه
منم به اميد موندگاري عشق
چيزي نگفتم
داشت حرف عشقو تموم مي كرد
حالا فقط نقطه هاش مونده بود
رو آخرين نقطه ي "ق"عشق بود
كه يهو خنجرش رو برداشت
وبا تمام توانش فرو كرد تو قلبم.
اينو واقعا از ته دل نوشتم.دلي كه...بگذريم،اميد وارم به دل شما هم بشينه.فقط مي خوام دو توصيه ي دوستانه بهتون بكنم.اونم اينكه توو زندگيتون به دو گروه آدم اطمينان نكنيد."نقاشها و حكاكها".نقاشا واسه نقشي كه رو دلت مي كشن و حكاكا به خاطر حرفي كه رو دلت حك مي كنن.حرفي كه چيزي جز دروغ نيست.ولي خب خوب و بد همه جا پيدا مي شن.اگه خواستي به اين آدما اعتماد كني به اونايي اعتماد كن كه تو ياد و خاطرت نقاشي و حكاكي مي كنن نه رو دلت.
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور!
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچون روزان دگر
سایه ای ز امروزها "دیروز ها!
دیدگانم همچو دالان نور
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد ار فریاد و درد!
میخزد آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله میزد خون شعر!
خاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل بروی گور غمناکم نهند!
بعد من ناگه به یکسو می روند
پرده های تیره ی دنیای من
چشمهای نا شناسی می خزند
روی کاغذ ها و دفتر های من!
در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من با یاد من بیگانه ای
در بر آیینه ات می ماند بجای
تار مویی نقش دستی شانه ای!
می رهم از خویش و می مانم زخویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان می شود!
لیگ دیگر پیکر سرد مرا
میفشارد خاک "دامن گیر خاک!
بی تو دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زیر خاک!
بعد ها نام مرا باران وباد
نرم می شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های عشق و جنون!

